باور سبز
اما درون باغ ،همواره عطر باور من در هوا پر است ...
پیش تر ها که در "باور" می نوشتم با پست "پایان" به پایان دوره ای از زندگی رسیدم و آغاز دوره ای نو ... این بار که در "باور سبز" ، "پست پایان" می نویسم ؛ هنوز نمیدانم قرار است وارد چه دوران تازه ای از زندگی ام شوم ... شاید باز هم برگردم و و دوباره مکانی دیگر از این دنیای مجازی را برای آغاز و پایان دیگری در دنیای واقعی ام برگزینم ... دلم میل بسی پرواز دارد هوای آسمان باز دارد شب یلدا هم گذشت ... پدربزرگ همیشه می گفت تهاجم سرنوشت ساز اهریمن بر مهر در این شب صورت میگیرد ... گرچه عده ای با تصویر سازی های سیمایی شان نخواستند ببینند اما چشمان ایران در قم شاهد مردمانی بود که آمده بودند تا نگذازند "مهر" این الهه ی دوستی و روشنایی و محبت و صفای روان ؛ در این نبرد سرنوشت ساز تنها بماند ... چه خوش نوشته بودند برایش که " ایستاد و ایستاد و ایستاد تا به الگوی مبارزاتی مردم ایران تبدیل شد . نشان داد که می توان در برابر قدرت خودکامه ایستاد. نشان داد که حتی اگر شخصیتی کاریزماتیک همه را مسحور خویش سازد، هنوز هم می توان اسیر پوپولیسم نشد ، تک و تنها در برابر ظلم و جنایت ایستاد و در آن هنگامه ای که همگان به حمام خون می رفتند ، به سرچشمه ی از شراب طهور تبدیل شد ... " تا صبح انگار نوای گرم علی طهماسبی در وجودم طنین می انداخت یلدای نور دامن از راه میرسد، خورشید نو میآورد شعبده خاموش میشود اگر تو بیدار بمانی یاران موافق همه از دست شدند در پای اجل یکان یکان پست شدند خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر دوری دو سه پیشتر زما مست شدند خدایش بیامرزد . گرچه هیچ گاه نه به تقلید ، آنگونه که حضرات میگویند ، معتقد بودم و نه سنخیتی ، آنگونه که میخواهند ، با این قشر علما و مراجع داشتم ؛ اما هماره شجاعت و مردانگی بزرگانی از آنان همچون آیت الله منتظری را درخور احترامی شایسته و بایسته یافته ام ... بخشی از یادداشت های نیک مرد روزگار عبدالعلی بازرگان را در ادامه مطلب می آورم ... انتخاب ... تغییر ... تصمیم ... پایان ... آغاز ... و خدایا ! من آغاز شدم ! به مانند معجزه ای شگرف در برابر دیدگان بشریت ! در عالم واقع که خود عهده دار نگاشتن آنم ؛ اینجا ، در عالم مجاز نیز مینگارمش ؛ مگر از اتحاد واقعیت و مجاز ، بتوان به حقیقت رسید ! قصه قداست گوساله، قدمتی به درازای تاریخ دارد، تنها هندی ها به این حرمت قائل نیستند، کسانی که فیلم گاو به کارگردانی مهرجوئی را قبل از انقلاب دیده بودند، میدانند این موجود پر خیر و برکت چگونه با زندگی روستائیان ما در طول تاریخ پیوند خورده و چرا مرگ گوسالهشان، بعضاً دردناکتر از مرگ فرزندشان جلوه میکرده است! راست میگفت که " لطافت گل سرخ در زیر انگشتان تشریح می پژمرد " آخر مرا با این علوم دقیقه چه کار ؟!! احساس من دیگر تاب این همه خمش و برش و پیچش را ندارد !! آخر من که دکتر حاجی کاظمی نیستم که بتوانم روح لطیف هنر را آنچنان بدمم در کالبد این سازه های خشک و بی روح ، که همگان را از طراحی سازه های بتن آرمه به وجد و سرور آورم ! دکتر کتابداری هم نیستم که سرم را گرم کنم به روانشناسی سازه های هیدرولیکی ! حتی با دکتر وجدانی بزرگوار هم فرسنگ ها فاصله دارم ... از واجب الاحترامانی چون دکتر مغربی و دکتر حسینی هم که بگذریم ؛ خدا وکیلی ، در میان این خو گرفتگان به کرسی های دانشگاهی جز شخصیت هایی پرغرور و بی مایه و عبث ، چه چیزی باقی می ماند ... مرا با اینان چه کار ؟! ... چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان گرم بود گلهای رازدار خود باشم همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم یعنی باور کنم ؟! باور کنم که باز تمام هستی با من به سخن آمده است ؟! باور کنم که باز عاشق شده ام ؟! که باز شاعر شده ام ؟! باور کنم که این روزها دوباره حس خوب آن سال های ترانه و رویا وجودم را پر کرده است ؟! کاش کاش کاش گفتنی بود خوب̗ من ! این روزها گویی حواس هفتگانه ام را دوباره بازیافته باشم ؛ می روم تا زندگی را با تمام زوایای پیدا و پنهانش از نو کشف کنم ... برادران ما! اگر از هزینههای سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمیگیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفتهاید؛ در خیابان با سایهها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمیکنید. ۱۷ آذر چه میکنید؟ ۱۸ آذر چه میکنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایشهای بیفایده تان افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر میکنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟ بود آیا که برداریم از این شب حصارش را به اندیشه فرو ریزیم جهل و روزگارش را چو کاوه پرچم داد و خرد را نیک علم سازیم بروبیم از دیار خود طلسم و کار و بارش را هلا سرکوبگر را گو که این خشم فروخفته چو سر بردارد از سینه به هم ریزد دیارش را و عشق ما چنان روزی سراید نغمه خود را که هرکس در برش گیرد به شادی غمگسارش را چه خوش باشد نسیمت را به شادی صبح آزادی در آغوشش کشی گرم و سرآری انتظارش را پ.ن 1 در میان طوفان ها ماهرانه در جنگ است نا خدای استبداد با خدای آزادی پ.ن 2 این ذره ذره گرمی خاموش وار ما یک روز بی گمان سر می زند ز جایی و خورشید می شود ... دوست شاعر و ساده دلی ، به تبریک عید ، پیامکی فرستاده بود که در پاسخش درماندم ! : خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری علی گر نشد قسمت این زمان بود سیدعلی رهبر دیگری بی هیچ توضیحی پیامک را برای شماری از دوستان آشنا فرستادم تا مگر پاسخی درخور بیابم و بفرستم ! اما ظاهرا آنان نیز ، چون من ، پای لنگ پیامکشان به گل ساده دلی دوست شاعرمان درمانده بود و بیرون نمی آمد ! پیامکش را دوباره و سه باره خواندم و دست آخر تصمیم گرفتم به مشابهت جمله شریعتی برایش بنویسم : علی برای من تنها یک اسم نیست ؛ علی ، فلسفه زندگی من است . اینکه دیگر دریافت چه میگویم یا نه ؛ الله اعلم ! 1 وقتی مسئولیت زندگی مشترک را میپذیری ، خواهی نخواهی ، پذیرفته ای که قرار است زندگی ات زیر و رو شود ؛ پذیرفته ای که باید خیلی از کاستی هایت را رفع کنی و سستی هایت را نیز به کناری بگذاری ؛ پذیرفته ای که باید دل به دریای بلا زنی و مبتلای امواج سهمگینش شوی ؛ پذیرفته ای که شناکردن را حتی یه خطر غرق شدن هم که شده ، بیاموزی ... 2 وقتی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می افتد که ارتباط بین وقایع را گم میکنی و سررشته امور از دستت درمی رود ؛ کمااینکه گویی از همان آغاز هم چندان در دست تو نبود ، ناگزیر ، تنها کاری که میتوانی انجام دهی آنست که آرام در چشمان کسی که قرار است همراه و همسفرت شود نگاه کنی و بگویی : به تقدیر مجهول من خوش آمدی .... به من گفتند راه این است چاه این است ولی آن را نکردم گوش من از راه دگر رفتم زراهی پرت و دور و کور اکنون بر هدف هستم پ.ن. اکنون بر هدف هستم ؟! نه ! اینبارهم ، نیک از هدف جستم ... آه ای دوست اینک من از هر هدف رستم ! بازی کنیم از باختن نهراسیم هرگز شکست حقارت نیست و پیروزی پاسدار اسارت نیست این کهنه قصه را زنجیرهای پاره به من گفتند آری ؛ تنها آنها که مرده اند ز مرگ نمی ترسند چون من چون من که بارها مردانه مرده ام تابوت خویش را همه ی عمر بر دوش برده ام بازی کنیم یا از هراس هر لحظه ، لحظه ای از زندگی خود را بر این حریف رند که نامش زمانه است ؛ ببازیم بازی کنیم یا از هراس بمیریم بازی کنیم از باختن نهراسیم آنسان که پشت مرگ بلرزد اینگونه باخت چه زیباست بازی کنیم در دو زمینه متفاوت ، و در عین حال مرتبط باهم ، بر سر دوراهی قرار گرفته ام ... تصمیم گیری آنقدر خطیرست که باید برای مدتی عطای فعالیت های جنبی مانند وبلاگ نویسی را به لقایش ببخشم . حالا من مانده ام و تقدیری که باید بسازمش ... تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم درک ما از معشوق، به معنای فهم واقعیت و چیستی معشوق نیست. درک ما یعنی آن معنا و انگارهای که ما در خیال خود از معشوق پدید میآوریم. خیال ما هم چندان بلند پرواز هست که انگارههایش را در اوج کمال و بی نقصی بیافریند. از جاذبهها و محرومیتهای جنسی که بگذریم، بسا که واقعیت و چیستی معشوق فروتر و بیمعناتر از آن معنا و انگارهای باشد که عاشق در خیال خود آفریدهاست. یعنی او هم باید آدمی معمولی از جنس همین واقعیت و هم سطح آدمهای معمولی دیگر باشد. احتمالا بحث پیرامون هجران، و توصیهی عطار به پرهیز از وصل میان عاشق و معشوق، یکی هم شاید به همین جهت باشد که وصل با معشوق، سبب ویرانی و فروپاشی آن انگارهای میشود که عاشق در افق اندیشگی خود پدید آورده است. و این در نگاهی کلانتر یعنی مرگ ایدهها و معناهایی که به هرحال به نوبهی خود سبب فراروی و اعتلای آدمی میتواند باشد. از این نگاه ، به نظر میرسد که تمیز نهادن زندگی زناشویی به عنوان امری واقعی و عینی، از مقولهی عشق چندان هم بی ربط نباشد. شاید برای تدارک زندگی مشترک، به دوست داشتن ها و همدلیهای معقول و متوازن بیشتر نیازست تا به شورمندیهای عاشقانه. فاطمه از پا ننشست ... هرچند بزرگان مهاجر و انصار ، جز چند تنی که از شماره انگشتان کمتر بودند ، همگی به خلافت جدید رای اعتماد داده بودند و کودتای انتخاباتی سقیفه را پذیرفته بودند ؛ هرچند طراحان نیرومند انتخابات که از دیرباز زمینه سازی ها و نقشه های پخته شده داشتند بر اوضاع مسلط شده بودند ... اما استقرار قدرت و سلطه حکومت و سکوت و تسلیم مردم ، فاطمه را از مسئولیت مبارزه مبرا نمی سازد . باید برای پیروزی هرچند با امیدی ضعیف تلاش کند . باید با نظام حاکم مبارزه کند ؛ اگر توانست آن را مغلوب سازد و اگر نتوانست لااقل محکوم . اگر باطل را نمیتوان ساقط کرد ، میتوان رسوا ساخت .اگر حق را نمی توان استقرار بخشید ، میتوان اثبات کرد ، طرح نمود ، به زمان شناساند و زنده نگاهداشت . لااقل تاریخ بداند که آنچه بر سرکار است ناحق است و ظلم است و آنچه مطرود و شکست خورده و زندانیست حق است و عدل است و آزادی ... افراد زیادی را دیده ام که در نوسان میان کفر و ایمان ، گاه جسارت میکنند و کفر می ورزند و گاه حماقت میکنند و به ایمان بازمیگردند ؛ حال آنکه نمیتوان به ایمان گذشته بازگشت . ایمان گذشته برای امروز کفر است . اینجا باید خانه ی تازه ای از ایمان ساخته شود . گر تو میخواهی مسلمان زیستن نیست ممکن جز به قرآن زیستن معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی کآتش زده ست اندر هوس به بند صوفی و ملا اسیری حیات از حکمت قرآن نگیری به آیاتش ترا کاری جز این نیست که از یاسین او آسان بمیری ز قرآن پیش خود آیینه آویز دگرگون گشته ای از خویش بگریز ترازویی بنه کردار خود را قیامت های پیشین را برانگیز ز من بر شیخ و ملایان سلامی که پیغام خدا گفتند ما را ! ولی تاویلشان در حیرت انداخت خدا و جبرئیل و مصطفی را ! دل صاحبدلان او برد یا من پیام شوق او آورد یا من من و ملا ز کیش دین دو تیریم بفرما بر هدف او خورد یا من نه با صوفی نه با ملا نشینم تو میدانی نه آنم من نه اینم نویس الله بر لوح وجودم که تا خود را و او را باز بینم دل ملا گرفتار غمی نیست نگاهی هست در چشمش نمی نیست از آن بگریختم از مکتب او که در ریگ حجازش زمزمی نیست همینطور سرگرم گرته برداری از اشعار اقبالم که دستم میخورد به کتاب کناری̗ روی میز ... نگاه که میکنم ، میبینم کتاب ورق خورده و بیتی در آن میانه خودنمایی میکند : چگونه پای گذارم به صرف دعوت شیخ به مسلکی که ندارد مرام آزادی سوز دل من و اقبال گویی چنان به هم ساخته که فرخی یزدی را هم به همسرایی آورده است ! تاریخ را که مینگری ، ظواهر امر ، هماره غلبه قدرت مدارانی را نشان میدهد که فتح المبین شان را در به خاک و خون کشیدن انسان هایی یافته اند که خس و خاشاک شان میبینند ! و در سوی دیگر سرکوب شدگانی را میبینی که پراکنده و در بند اسارت ، بعضاً میپندارند خروش و خونشان برای آزادی و حاکمیت بر سرنوشت خویش به هدر رفته و باید تلخی تحقیر و تسلیم را تحمل کنند . ظالمان میپندارند با سرکوب مخالفان، آینده اقتدارشان تضمین شده است و مظلومان می ترسند با غلبه ستمگران سکوت مرگ برسرزمینشان سرمدی گردد. بگذریم که گاه مظلومان در پی مجالی که در به دست گرفتن زمام امور می یابند ، آنچنان مست از تکیه بر اریکه قدرت ، حکمرانی میکنند که ستمکاران پیشین روسفید میگردند ! با این وجود اما ، نگاهت را که از برهه های کوچک تاریخی برمیگیری و جامع تر و کامل تر می نگری ، درمیابی که پیروزیهای مقطعی ، تنها بُعد ظاهری موفقیتهای انسان در عرصه زندگی است ، بُعد باطنی آن همان به رشد و کمال رسیدن استعدادهای فردی و اجتماعی و پالایش از پلیدیها و پلشتیهاست که در متن مبارزات و مجاهدتهای انسانها تحقق مییابد . و مگر پیروزی چیست جز فتح سنگر به سنگر جبهه آزادی و نهادینه شدن ارزشهای انسانی با تمرین و تغییر تدریجی در شخصیت فردی و اجتماعی و کسب شایستگیهای لازم در میدان زندگی؟ پس هر گامی در این راه برداشتن ، خود ، پیروزی است. پیروزی اصلی در مسیراست و مقصد گام به گام پیموده می شود ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
زندگی قوم فقیر و اسیر بنی اسرائیل در مصر نیزقرنها وابسته به فرآوردههای همین حیوان سراسر نعمت بود، به گونهای که، به تعبیر قرآن، با تشنگی شدید عشق گوساله را در دل خود نوشیده! (واشربوا فی قلوبهم العجل - بقره ۹۳) ودستور خداوند برای ذبح یک گاو (و چه بسا مقابله با این وابستگی) را به بهانههای بنی اسرائیلی! به تعویق میانداختند.
چنین وابستگی ریشه دار ملی که در اعماق فکر و فرهنگ آنان رسوخ داشت، و نیز با منافع دنیائی آنان سخت گره خورده بود، عامل مهمی در حرکت ارتجاعی از توحید به شرک به شمار میرفت. به طوری که پس از غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنیاسرائیل، هنوزامضای آزادی آنان خشک نشده بود که این قوم، در مسیر به سوی سرزمین مقدس، فیلشان به اصطلاح به یاد هندوستان کرد، و همین که با اولین قوم بتپرست مواجه شدند، از موسی(ع) خواستند برای آنها نیز مجسمهای مانند آنها بسازد (اعراف۱۳۸)!؟
گوساله سامری در چنین فرهنگی است که فهمیده و مطرح میشود. سامری که گویا سوادی سطحی واطلاعات دینی مختصری از شریعت یهود داشت، با غیاب ده روزه موسی(ع) در کوه طور، از موقعیت استفاده کرده و در فریبی شرکآمیز، با ساختن گوسالهای طلائی! ازجواهرات مصادره شده فرعونیان، فرهنگ باستانی آنان را، که تمایل شدید به گوساله بود، بازتولید کرد و عادتی مادی و ملی را جایگزین خداپرستی توحیدی کرد!
انقلاب ما نیز حرکتی توحیدی همچون قیام موسی(ع) برای رهائی بنیاسرائیل بود، با شعارهای: الله اکبر و لااله الاالله نظام سلطنت ۲۵۰۰ ساله را در هم شکست و ابر قدرتهای پشتیبان آنرا بیرون راند. ما تعلق قلبی به گوساله نداشتیم. اما در عوض، استبداد تاریخی و شخص پرستی در طول ۲۵۰۰ سال در مناسبات فردی و اجتماعی ما (در خانه ومدرسه و اداره) رسوخ کرده بود و گوسالههائی انسان وار داشتیم!
به این ترتیب استبداد و شخص پرستی باردیگر، و این بار قویتر و گستردهتربا ظاهری متفاوت، اما باطنی عمیقتر بازسازی شد و استبداد دینی، که به قول علامه نائینی بدترین شکل استبداد است، جایگزین گردید.
به زودی شیوه: "همه با هم"، تبدیل به "همه بامن" شد و شعار: "حزب فقط حزب الله ..." و "حزب فقط حزب علی ... " آن "همگرائی" شکوهمند را به "واگرائی" فضاحتباری، که آثارش به تفرقه مثال زدنی امروز انجامیده است مبدل کرد.
اینک آیا جای این سئوال نیست که چه کسانی بیشتر این گوساله را ساخته و بالابردهاند که جنبش سبز ایران مجبور است برای پائین آوردنش این همه جان جوانان ارزنده خود را هزینه کند!؟
جنبش راه سبز ، "جرس" ، جرمی جز جلوه دادن جرأت جوانان برای انکار گوسالهپرستی و گرایش به توحید ندارد وتا جائی که حرکت "موسی" را درامثال "موسوی ها" ببیند به توفیق الهی از آن حمایت میکند، هرچند ناسپاسان ظالم را خوش نیاید.
ادامه مطلب

